آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

چهار جلسه کاردرمانی سخت

ا ز روز شنبه چهار جلسه کاردرمانی سختت شروع شده آقای عنبرا روز شنبه بخاطر ایستادنت این جلسات رو گذاشت بنده خدا اینقدر متعهد و مسئولیت پذیره که روز یکشنبه که ما دیر میرسیدم بخاطر ما تا ساعت 9 شب موند حتی با اینکه شام دعوت بود خلاصه اینکه خدا سر راهمون برای خوب شدن تو ادمهایی رو قرارداده که نقش فرشته رو دارن همیشه برای سلامتیش دعا میکنم و از خدا میخوام همونجوری که کمک ما میکنه تو شرایط سخت کمکش کنه امروز اخرین جلسه از این چهار جلسه است . وقتی تو مستقل ایستادی چند روز قبلش لحظه اذان که حالم خیلی بد بود و رو تخت خوابیده بودم کلی گریه کردم احساس میکردم یه چیزی راه نفس کشیدنمو سد کرده مثل ادمایی که مصیبت سختی ...
17 بهمن 1391

عيدي دل من تو روز تولد حضرت محمد

اين دفعه منتظر بودم خيلي اين روزا تقلا ميکردي خودت به تنهايي بايستي دوشنبه شب ساعت 23 يه دفعه رفرش شدي و حسابي بازي کردي من و بابايي هم خوشحال از سرحال بودن تو باهات بازي کرديم من دغدغه امتحان چهارشنبه رو داشتم و دوست داشتم دوش بگيرم و درس بخونم اما وقتي ذوق تو رو ديدم با شما کوشولو خانم بازي کردم احساس کردم يه دفعه تو اون ساعت تو تغيير کردي هم از لحاظ ايستادن چون مدتش بيشتر شده بود هم از لحاظ درکي که به ماشين نوري نشون ميدادي دوشنبه شب گذشت ظهر سه شنبه بردمت حموم يه بار تو وان دستتو گرفتي و بلند شدي ايستادي تا بعدازظهر که وسط خونه به تنهايي بدون اين...
12 بهمن 1391

چشم پزشکي

روز يکشنبه ساعت 16:30 با دکتر صالح پور وقت داشتيم با اينکه صبح ساعت 5 بيدار شده بودم و 6 از خونه بيرون زده بودم و  کل روز رو درگير همايشي در برج ميلاد بودم با عجله خودمو رسوندم ميدونستم امروز پدري وقت نميکند ما رو همراهي کنه شما ساعت 16 به خواب ناز رفتي و خداروشکر تو مطب زياد اذيت نشدم دکتر که معاينه کرد ميگفت باتوجه به سير تکامل رو به پيشرفت شما ؛عکس العمل هاي بينايي خيلي خوب پيش نرفته اما نويد ميداد هرچه حرکت تو دخترک بيشتر شود اين وضعيت رو به بهبود مي رود ميگفت اصطلاح تاخير بينايي علمي است و در مورد شما کوشولوي من جاي نگراني نداره با اينحال به سختي و باز با کوله باري از غم بر روي دوش به سمت خان...
11 بهمن 1391

20 ماه شدي

امروز شما 20 ماهه ميشي چقدر زود ميگذره 6 خرداد تو بيمارستان صارم درد زايمان طبيعي و راه رفتن مرتب تو فضاي بيمارستان با کلي دستگاه که بهم وصل بود حس به دنيا اومدن تو بعد از 12 ساعت درد 9 ماه بارداري و سرکار  و دانشگاه رفتن از 6 روزگي تو تنها بودن 11 ماه تحمل بيخوابي شبانه تو و بعد جستجو براي پيدا کردن دليل اختلال تکامل تو ياداوريشم زجر و عذابه و ناخوداگاه گريه خدايا هرچقدر فکر ميکنم و ياداوري ميکنم فقط سختيه فقط يعني روز خوش من فقط 2 روز انصاف نيست عدالت نيست خداي من چگونه و چطوري بگم که خسته ام و تمام وجودم پر از معما و سوال تمام بودنم منت...
6 بهمن 1391

بيماري طولاني و سفر به شمال

اصلا خوب شدني نيستيم انگار دقيقا سه هفته است که من و شما کوشولو خانم مريضيم من که امتحان دارم و اداره هم به خاطر تغيير و تحولات مديريتي خيلي سخته برام مرخصي گرفتن هفته پيش دو روز نرفتم و اين هفته سه روز باورم نميشه که روي پاهام نميتونم بايستم روز شنبه که از اداره اومدم زنگ زدم به بابايي و گفتم زود بياد شما رو ببره کلاس اومد ديد من به چه وضعي تو خونه افتادم طاقت اينکه سرمو بيارم بالارو نداشتم تا حالا هيچ چيزي منو اينجوري از پا ننداخته بود سرفه -سردرد-سرگيجه-بي اشتهايي مطلق-حالت تهوع-چشم درد خدايا اين همه درد بابا هم دست کمي از ما نداشت ...
6 بهمن 1391

ارزيابي دکتر پيشياره

سه شنبه ساعت 18:30 شما وقت ارزيابي پيش دکتر پيشياره کلينيک رشد رو داشتي خيلي سخت بود رفتن تا آنجا من تا ساعت 13 اداره بودمو بعدم رفتم براي شما خريد لباس کردم سريع اومدم و شما رو آماده کردمو سفرمون آغاز شد ساعت 16:30 راه افتاديم ساعت 18 رسيديم خانم کشفي چون ما زودتر رسيده بوديم ما رو فرستاد داخل دکتر خيلي صحبت نکرد حرفهاش گنگ بود يا انگار حرفي براي گفتن نداشت جالب بود و از بابتي با اين همه خستگي رسيدن تا آنجا مکافات بهتر بگم دست از پا درازتر برگشتيم و بازهم خانه اول روز از نو روزي از نو ...
30 دی 1391

يه سرماخوردگي خانوادگي...

چه کرده تورو نميگم ماماني سرماخوردگيو ميگم حسابي تو خونه رخنه کرده اول که بابايي افتاد به تب و لرز يه روز گذشت و حالش بهتر شد از روز يکشنبه هم بابا جاشو داد به مادري و حالا نوبت من بود بله من حالم حسابي خراب شد روز دوشنبه هم اولين امتحانم بود به سختي درس خوندمو خودمو روز دوشنبه به سرکار و دانشگاه رسوندم اما چشمت روز بد نبينه اومدم خونه و افتادم با اينکه با بابا قهر بودم اما اش درست کرد و رفت دستگاه بخور رو از خونه عزيز اورد ان شب خيلي حالم بد بود بدتر اين بود که نميتونستم نزديک گل کوشولوم بشم شب ساعت 2 حسابي بهونه گرفتي احساس مادرانم م...
28 دی 1391

تفلد بابا شهرام مبارک

روز 13 دي تفلد بابا شهرام مهربوني بود بابايي وقت فيزيوتراپي داشت صبح بهش پيام تبريک دادمو هرچقدر سعي کردم پيام صوتي براش بزارم نشد که نشد بعدازظهر که بابا ميخواست فيزيوتراپي در راه برگشت به خونه از کلاس دخملي رفتم دو تا ادکلن خوشبو براش خريدم ميخواستم برم کيک بخرم که زنگ زد گفت کجايي ؟ زود خودتو برسون داره ديرم ميشه من سريع رفتم و ازش خواهش کردم کيک بخره کيک خريد ما قرار شد عکس بندازيمو يه تفلد کوشولو بگيريم پنج شنبه هم کلي کار پيش اومد و نشد که بگيريم جمعه هم هوا خوب بود و رفتيم آبعلي کلي هم بهمون خوش گذشت بعدازظهر کيک رو خورديم و تفلد نگرفتيم ...
22 دی 1391

بدون عنوان

نميدونم چي بنويسم واقعا از اينکه ادمهايي رو ميبينم که از ناراحتي ديگران خوشحال ميشن از اينکه بقيه به جاي نشون دادن درک و فهمشون سعي دارن زندگي ما رو خراب کنن فقط ميتونم براي سطح درک و بينشي که دارن احساس تاسف کنم فقط همين واقعا هيچ چيزي نميشه بهشون گفت ضمن اينکه از خدا خواستم به زودي حال دخملم زير و رو بشه تا اين باعث ضايع شدنشون بشه برام مهم نبودن و نيستن چيزهاي ديگري برام مهم بودن که اينا تا حالا اصلا به چشمم نيومدن فقط ناراحتم چطوري ميشه يه ادمي از ناراحت بودن و مشکل داشتن بقيه لذت ببره؟ جالبه برام. فقط به رضاي خدا فکر ميکنم و دنبال حرف هاي خاله زنکي تا حالا نبودم و نيستم اميدوارم هرچي خدا صلاح ميدونه اتفاق...
21 دی 1391

ايستادن زيباي دخترکم

ب له امشب اومدم تا به دوستاي گلم کسايي که هرازگاهي سري ميزنن يا از سر دلسوزي يا از سر کنجکاوي به وبلاگ دخترک و کليه دوستان پيگير اوضاع آنيتا بگم   بلــــــــــــــــــــــه امشب اومدم خبر خوبي بدم شايد به قول مامان ستايش عزيز که ميگفت کوچکترين چيزهايي که براي من حکم آرزو رو داره بقيه مادر ها به راحتي حسش ميکنن لمسش ميکنن اما من بعد از ماه ها انتظار ميتونم به سختي لمسش کنم بگم بله دختر منم سعي در ايستادن دارد آنيتا از 10 دي ماه يعني سه روز به تولد بابايي مونده شروع به ايستادن با کمک کرد چند وقتي بود که دست ما رو ميگرفتو خودشو بلند ميکرد ...
21 دی 1391